یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت .................. غم من نخور که دوری برای من شده عادت
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چسان می گذری غافل از
اندوه درونم ؟ بی من از کوچه گذر کردی و
رفتی بی من از شهر سفر کردی و
رفتی قطره ای اشک درخشید به
چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو
لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی
که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پا ننشستم گوئییا زلزله آمد گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل
بشکسته صدایی برنخیزد دگر از مرغک
پربسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من ؟ که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم بی تو من زنده نمانم ...... عاطفه عاشقتم .... باز هم آفتاب غروب كرد و شب اومد عاشقتم نفسم ، عشق ابدی من .... یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند پیراهنی از برگ گل از بهر یارم دوختم از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من ترسم صدای شه پرت قدری دل آزارش کند تقدیم به عشق ابدی خودم که وجودم با وجودش منور شده .... ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق که نامی خوش تر از اینت ندانم وگر هر لحظه رنگی تازه گردی به غیر از زهر شیرینت نخوانم تو زهری زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی که شور هستی از توست به آسانی مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند دل از عشق بر گیر که نیرنگ است و افسون است و جادوست ولی ما به دل به او بستیم و دیدیم که این زهر است اما نوشداروست چه غم دارم که این زهر تب آلود تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که در هنگامه درد غمی شیرین دلم را می نوازد اگر مرگم به نامردی نگیرد مرا مهر تو در دل جاودانی است وگر عمرم به نا کامی سر آید ترا دارم که مرگم زندگانی است برای عشق ابدی خودم .... یاور همیشه مومنم .... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتی بر لب آن جوی نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آيد، تو به من گفتي: از اين عشق حذر کن! لحظهای چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينه عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی ، چندی از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ، من نه رميدم ، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكی از شاخه فرو ريخت مرغ شب، ناله تلخی زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابی نشنيدم پای در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم ... بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم ... عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم عشق اول مهربونم چتر موهات سایه بونم عشق اول نازنینم دستتو بذار تو دستام عشق اول بهترینم بوی تو داره نفس هام عشق اول ، عشق آخر ، اگه امشب در کنارم تو رو دارم ، تو رو دارم پس چرا چشم انتظارم عشق اول ، عشق آخر نکنه خوابم دوباره نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم نکنه هرگز ندونی که تو رو من میپرستم نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگات و نکنه هرگز نخونم شعر غمگین چشاتو اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد حضرت حافظ گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من حضرت حافظ
به جون خستهام باز هم تب اومد
باز هم از لاله خونين قلبم
خدايا بانگ يارب يارب اومد
شب اومد باز شب اومد باز شب اومد
به جون خستهام باز هم تب اومد
هوا تاره چراغ هم سوت و كوره
تنم داره ميسوزه مثل كوره
خدايا يار من كي برميگرده
آخه اين از خداوندي به دوره
هوا تاره چراغ هم سوت و كوره
تنم داره ميسوزه مثل كوره
خدايا يار من كي برميگرده
آخه اين از خداوندي به دوره
چه كجدار و مريضي دارم امشب
چه درد نالهخيزي دارم امشب
خدايا اين حبيــبه يا طبيــبه
چه مهمون عزيزي دارم امشب
خدايا اين حبيــبه يا طبيــبه
چه مهمون عزيزي دارم امشب
باز هم آفتاب غروب كرد و شب اومد
به جون خستهام باز هم تب اومد
بازم از لاله خونين قلبم
خدايا بانگ يارب يارب اومد
شب اومد باز شب اومد باز شب اومد
به جون خستهام باز هم تب اومد



احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .
ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .
اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .
دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .
صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.
صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...
خلوت بی تو معنا نداره ...
اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...
اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری شده بود.
پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .
رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه عزیزش به هم ریخت .
کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .
-- الو سلام داداش
-- سلام عزیزم
.
.
.
-- راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه میخوام برم . میخوام ...
-- خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .
خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی ریخته شده بودند.
پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .
او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ، اون عشقشه ، اون ...
ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و رفته بود .
پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود اینکه از آخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه میداد.
کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشتی تاریک خبر میداد .
کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ، همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .
کمبودی مثل کمبود یه احساس ...
احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای کسی گذاشته بود که دیگه ...
کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت زودتر راهش رو پیدا کرده بود .
پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .
ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.
اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که برای او تا اینجا کشیده شده بود .
ولی آخرش چی؟
پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.
اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.
برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت ...
ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن
ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من
ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تردید
تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته ...
احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می افکنه.
پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت برای عشقش پرپر میشد .
چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه خیره مانده بود.
اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده ...
خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.
و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .
چون اون مرده بود ...
اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده ست ...
مرگ عاشق عین بودن، اوج پرواز یک پرنده ست ..
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها کز پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های جرف
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا شهر یاد ها
دیگر شراب هم خبر تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن
به شهر غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تمنا و تلاش و تشنگی
با این ناله می کشم از دل که آ ب آب
دیگر شراب هم تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
| Design By : Pichak |

